صبح با صدای آژير خطر ساختمون از خواب بيدار شدم. اولش به روی خودم نياوردم. بعد تو عالم خواب يادم اومد که اگه تا دو دقيقه خاموشش نکنم آتيش نشانی مياد. هنوز تو عالم خواب و بيداری بودم و داشتم از اين فکرا می کردم که ديدم هم خونه ايم از خواب بيدار شده. منم رفتم تو هال. ديدم هيچی روی اجاق نيست. ديدم حتی يه ذره بوی دود هم از خونه ی ما نمياد. در خونه رو باز کردم ديدم صدای آژير تو کل طبقه، از همه ی خونه ها مياد. يه کم خيالم راحت شد. ولی بعدش ديدم صدای ماشين آتيش نشانی مياد و همه دارن از پله ها ميرن به سمت پايين.
ما هم لباس پوشيديم و هنوز نيمه خواب بوديم که ديديم تو لابی ساختمونيم. خلق الّله همه جمع شده بودن. يه دختر بچه بود که يه خرگوش بغلش کرده بود. خرگوشه از صدای آژير ترسيده بود. نفس نفس ميزد. دخترک محکم بغلش کرده بود. نازش ميکرد.
از طبقه ی اول بوی دود می اومد. همه با لباسای خونه شون منتظر بودن. کسی حوصله نداشت حرف بزنه. دخترک با دستش، سر خرگوشش رو نوازش می کرد.
تا اينکه صدا قطع شد. مأمور آتيش نشانی گفت چيزی نيست. بريد خونه هاتون. خطری متوجه کسی نيست.
شيش طبقه رو اومدم بالا. به تکنولوژی روز غرب فحش دادم.
کپه ی مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.
از صبح هنوز منگم!
ما هم لباس پوشيديم و هنوز نيمه خواب بوديم که ديديم تو لابی ساختمونيم. خلق الّله همه جمع شده بودن. يه دختر بچه بود که يه خرگوش بغلش کرده بود. خرگوشه از صدای آژير ترسيده بود. نفس نفس ميزد. دخترک محکم بغلش کرده بود. نازش ميکرد.
از طبقه ی اول بوی دود می اومد. همه با لباسای خونه شون منتظر بودن. کسی حوصله نداشت حرف بزنه. دخترک با دستش، سر خرگوشش رو نوازش می کرد.
تا اينکه صدا قطع شد. مأمور آتيش نشانی گفت چيزی نيست. بريد خونه هاتون. خطری متوجه کسی نيست.
شيش طبقه رو اومدم بالا. به تکنولوژی روز غرب فحش دادم.
کپه ی مرگم رو گذاشتم و خوابيدم.
از صبح هنوز منگم!
0 نظر:
Post a Comment