Tuesday, December 20, 2011

هوا بس جوانمردانه سرد است


چند روزی قرار هست که تو هتل باشم تا بتونم با هم سفرم که از ايران با هم اومديم يه خونه اجاره کنيم.
اينجا مردم نسبت به خيلی چيزا از مردمی که هر روز تو تهران می ديدم بهترن. بدون اينکه ازشون درخواست کنی وقتی نقشه دستت می بينن ميان و کمکت می کنن. بدون اينکه ازشون بخوای ميان و بهت نشون ميدن که واسه کارای ادری بايد کجا بری و ...
اينجا اگر حتی بهشت هم باشه؛ من به زيادی خوب بودنش مطمئناً شکايت خواهم داشت. من هميشه بايد يه چيزی گير بيارم که غر بزنم.
مثلاً می تونم دغدغه ی چمدونم رو داشته باشم که گم شده و هنوز معلوم نيست از کجا بايد پيداش کنم!؟!
پارسال همچين روزی با يه سری از دوستا قرار گذاشتم که شب يلدا بريم بيرون. رفتيم کافه کهن، نزديکای هفت تير. می دونستم امسال رو ديگه ايران نيستم. دلم واسه اون روزا بيشتر از الان تنگ خواهد شد...ميدونم!

پ.ن: کامنت ها رو بالاخره باز کردم. اگرچه چندان به نظر نميرسه اينجا کامنت خورش بالا باشه!

0 نظر: