اينها حرف هايی ست که تنها در لحظه ی هجرت ميشه بيان کرد.
من عاشقت شدم.
تمام آن شش دقيقه و چهل و پنج ثانيه که تو برابرم بودی، عاشقت بودم.
تمام آن لحظه هايی که نگاهمان در چشم هم بود و من نگاهت را دنبال می کردم، عاشقت بودم.
زيبای من!
من عاشقت شدم و اگر اسمش را سرنوشت بگذاريم، بنا به سرنوشت بدون آنکه کلامی از تو، به تو بگويم؛ راه هجرت را در پيش گرفته ام.
بانوی من!
دلتنگت شده ام! پيش از رفتن، دلتنگ شده ام. کاش جواب اين همه بغض و اشک، يک ديدار ديگر بود. کاش چيزی جز آن در آغوش گرفتن کوتاه، سهم من از خداحافظی با تو ميشد.
* نوشته اي که مدت ها پيش شروع شد و هر بار با يادت کامل شد تا به لحظه ی سفر رسيدم...به اميد ديدار.
من عاشقت شدم.
تمام آن شش دقيقه و چهل و پنج ثانيه که تو برابرم بودی، عاشقت بودم.
تمام آن لحظه هايی که نگاهمان در چشم هم بود و من نگاهت را دنبال می کردم، عاشقت بودم.
زيبای من!
من عاشقت شدم و اگر اسمش را سرنوشت بگذاريم، بنا به سرنوشت بدون آنکه کلامی از تو، به تو بگويم؛ راه هجرت را در پيش گرفته ام.
بانوی من!
دلتنگت شده ام! پيش از رفتن، دلتنگ شده ام. کاش جواب اين همه بغض و اشک، يک ديدار ديگر بود. کاش چيزی جز آن در آغوش گرفتن کوتاه، سهم من از خداحافظی با تو ميشد.
* نوشته اي که مدت ها پيش شروع شد و هر بار با يادت کامل شد تا به لحظه ی سفر رسيدم...به اميد ديدار.
0 نظر:
Post a Comment