شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹


روزگار زيادی از عمرم نميگذرد. هنوز به ياد دارم که بيست و سه سال چيزی نيست. هر سال در اين خيالم که سالگرد تولدم بدتر از گذشته است ولی هر سال بدتری هم می آيد.
تک به تک آن بيست و خورده اي سالروز را به ياد دارم.
از بودنم بيزار نيستم ولی با بودنم هم هنوز نتوانسته ام کنار بيايم.
تظاهر می کنم به بودن،به داشتن،به نبودن ها،...
هنوز در فکرم که چرا کس نميداند از من جز اندکی؟ چرا نيستند آن ها که می دانستند و رفتند؟ چرا؟
بيست و سه سال است که منتظرم تا روزی برسد.روزی که نامش برای من است.اين انتظار بيست و سه سال پيرم کرده است.
پير!
می بينی؟ هنوز هم دوست دارم پير شوم.شايد چون برای رسيدن به تو نزديکترم ميکند.
ماه ها صبر کردم تا از نامردی روزگار ببينم،از نامردی مردمانی که دوست صدايشان می کردم،ولی...
هنوز هم عجولم.مثل همان بيست و سه سالی که گذشت و بر نمی گردد.

Re


سلام دوست عزيز،کامنت های بلاگم رو هنوز محدود نکردم،به ناچار پيامت رو پاک کردم، نمی دونم ولی متاسف شدم که بلاگت رو خالی ديدم.اميدوارم بازم بنويسی.

جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

23


ميدونم که بايد بنويسم.
به زودی!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان.
- مهاتما گاندی

جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹

تا دلت نخواهد، نمی شود. تا دلت دوست نداشته باشد،نمی شود که نمی شود. بانو ناراحت است.به قول خودش يه تار سيبيل گوريل ارزش نداره!
ديشب زنگ زد.حرف زديم و حرف زديم.از رفتن هايمان گفتيم.از برنامه ی گود بای پارتی بانو.از دلتنگی هايم برايش گفتم.از عاشقی هايم. از حرف های نگفته که در دلم جمع شده بود.
همين است که می گويم تا نخواهی نميشود.
بودنش،آن نگاهش،آن صدايش وقتی بغل به بغل خوابيده ايم هم،برای من آن يک ثانيه نمی شود.حتی آن يک لحظه هم نمی شود.
تا دلت جای ديگر باشد،حتی بوسه های بانو هم دلت را نمی لرزاند.

سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹


ديدی يه چيزی داری ولی قدرش رو نمی دونی؟ تا از دست ندی نمی فهمی چی داشتی. خوب، ولی بعضی وقت ها هست که يهو آدم يه چيزی رو مي بينه يا مي شنوه که درد از دست دادن رو قشنگ حس ميکنه.
چند روزی هست که يکی از بچه ها پدر بزرگش رو از دست داده.يادم نميره که چقدر گريه ميکرد و خوب به طبع ديدن اين گريه ها آسون نيست.
ولی...
وقتی فرداش با محمد حرف ميزدم و از فوت پدرش برام گفت،يه لحظه حس کردم چقدر ما به بودن پدر و مادرمون بی تفاوتيم.فقط حس کن که چقدر سخت ميشه که دانشگاه رو بپيچونی،بری خونه که از بابات سؤالی رو بپرسی،تا در خونه رو باز ميکنی،ميبينی که ای دل غافل! بابات 3 ماه پيش مرده! اين يعنی ديگه سؤال بی سؤال!حالا جدا از اينکه حسابی کِنِف ميشی،ولی چقدر درد داره!
با خودم فکر کردم که بايد پدر و مادر رو پرستيد يه جورايی!
دوسشون داشت حسابی!
شايد حتی يه دقيقه ديگه هم دير باشه.

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹


اَی گوسفند!
زدی سيبيلمو به فاک دادی!

آدم ها را ديدی که چطور سبز بودند و سبز ماندند؟
آدم ها را ديدی که سر بلند کردند و مرگ بر مرگ سر دادند؟
دختران سرزمينت را ديدی که چگونه زير مشت و لگد و باتوم ايستادند؟
نديدی!
يا ديدی و چشم دلت ديگر کور شده است!

شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹

هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...

دکترشريعتي

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

TOEFLISM


The word fucking up is closest in meaning to

a) a person who is completely fucked up
b) a person who fucked compeletely up
c) a horny man who is licking his cock
d) a man who cannot remember all these fucking words

سه‌شنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹


بعضی وقت ها حس می کنم که بايد حافظه م رو پاک کنم!
کلاً يه فرمت حسابی!

دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹

بابا


بابا شصت ساله شد.براش کيک خريدم. بعد از مدت ها حس کردم که خيلی دوسش دارم. ميدونی؟ داشتن يه بابا که دوسش داشته باشی،خيلی خوبه.
خدا نگاهش داره.

شنبه ۳۱ اکتبر ۲۰۰۹


می دونی؟! شايد يه روزی بهت بگم که خنده ت خيلی خوشحالم ميکرد.

جمعه ۳۰ اکتبر ۲۰۰۹

8/8/88


يک
رو سقف ماشين نشستی،دست منم بهت نميرسه.ميگی تو هم بيا بالا ولی من مشغول نگاه کردن به شهرم.
-بيا بالا ديگه!
-اين شعر سياوش رو شنيدی؟ شهر من من به تو می انديشم نه به تنهايی خويش؟
-خيلی الاغی!
-ميگما! بيا اولين قطعه اي رو که ساختی اسمشو بذار شهر من!
-تو دوباره داره گل واژه ميگی؟
رو می کنم بهت می بينم روسريت افتاده روی زمين...
-روسريمو بده الاغ!
-خرج داره!
-...
دو
من محو اين انگشتاتم و تو می نوازی.
ميرم دم پنجره،ليوان شراب دستمه،اصلاً حواسم نيس که چند ثانيه شده که ديگه صدای پيانو نمياد. يهو در گوشم ميگی:
-تو امروز رو يادت ميره!
چشمام رو با دستت ميبندی!
ميگم 2!
-آقا تو همش تقلب ميکنی!
گازم ميگيری!
ميگم يادگاری!
دستتو ميذاری رو لبهام.
-يادگاری!

چهارشنبه ۲۸ اکتبر ۲۰۰۹

داستان آدم‌ها و رفتن‌ها و نرسیدن‌ها بی هیچ حرفی


من دوست‌های زیاد دختری دارم که آنها هم دوست‌های پسر و دوست پسرهای ( این دو کلمه با هم برای من متفاوتند و نوع تقسیم‌بندی‌شان بر اساس نزدیکی رابطه صورت می‌گیرد ) زیادی دارند گاهی. که من هم البته مشکلی ندارم با پسرهایی که آنها باهشان دوستند و حتا خیلی وقت‌ها آرزو می‌کنم که پسرهای بهتری و دوستان صمیمی‌تری پیدا کنند و خوشحال باشند. به بعضی‌ها این آرزو را می‌گویم به بعضی‌ها نه! نمی‌دانم تحمل شنیدنش را دارند یا نه؟ یا این را بی‌غیرتی به اصطلاح عوام می‌دانند.
مشکل برای من آنجا شروع می‌شود که یکی از این دوستان که این طرز فکر من را نمی‌داند با پسر جدیدی آشنا می‌شود. و بعد می‌خواهد پنهان کند و نمی‌تواند. خیلی دلم می‌خواست دختری را قبل از مرگم در این دنیا ملاقات کنم که همان روز اول به من بگوید با پسر جدیدی آشنا شده است اما هنوز همان دوستی قدیمی ما پابرجا خواهد ماند و قلبش آنقدر بزرگ هست که بتواند هر دوی ما را دوست داشته باشد و تا حالا ملاقات نکرده‌ام. شاید وجود داشته باشد روی کره‌ی خاکی که این البته یک امید ساده است.
کم‌کم تلفن‌هایش کم می‌شود. پیام‌های کوتاه را که تا دیروز بعد از ده ثانیه جواب می‌داده است تا چندین ساعت بی‌پاسخ می‌گذارد. شب‌ها قبل از خواب حرفی نمی‌زند و با دوست جدیدش شاید حرف‌های نو و تازه دارد. و بعد دیگر جواب تلفن‌ها را هم به زور می‌دهد و این همان کسی است که تا چند روز قبل با شوق سلام اول را آنچنان می‌گفت که من همیشه تعجب می‌کردم از این همه انرژی. بعد من فکر می‌کنم و فکر می‌کنم. موزیک گوش می کنم و در خودم حل می‌شوم. از خودم هزار تا سوال می‌پرسم. که بی جواب‌اند همه. چرا به من نمی‌گوید؟ چرا پنهان می‌کند؟ چرا این جامعه‌ی مریض آدم‌ها را اینطور دروغگو و دورو بار می‌آورد؟ مگر من همینجا بزرگ نشدم؟ وسط این دروغگو‌ها؟ چرا کسی زنگ نمی‌زند و نمی‌گوید دوس جونم من امروز عاشق یک دوست جدید شدم؟ چرا کسی از اینکه یک دوست تازه پیدا کرده برای من خبری نمی‌آورد؟ بعد فکر می‌کنم شاید رفتار من با او درست نبوده است. شاید دوست داشته از آنهایی باشم که صبح تا شب سیصد بار هم را چک می‌کنند. شاید باید می‌پرسیدم الان کجایی؟ الان با چه کسی بودی؟ رسیدی؟ دیرکردی؟ شاید وقتی کسی مثل من آنقدر باز می‌شود و سعی می‌کند مبادا دوستی‌مان آزادی انسانی را محدود نکند بعد اینطوری آن فرد مایوس و سرخورده می‌شود. بی‌صدا می‌رود پی انسانی جدید و با حرف‌های پوچ پشت تلفن‌ و ساعت‌های متمادی درد دل.

با ترانه


اين بارون هم واسه خودش و من حکايتی شده. از ترافيک تخمی امروز که بگذريم،وقتی 2-3 ساعت بيکار تو ماشين بشينی،با خودت حرف ميزنی.بارون رو که مي بينی،ياد ايام می کنی.مثلاً اون وقتا که کل خيابونارو زير بارون پياده می رفتيم.آدم از اين حافظه در عجبه. می شينم و از اون يکشنبه هه يادم مياد که بارون می اومد و...بعدش می بينم که 2 ساعت گذشته، من هنوز پشت فرمون تو ترافيک گير کردم.يهو ياد اون شب می افتم که دم ساحل دراز کشيده بوديم،تو هم هی زمزمه ميکردی، حالا باز منو نسيمو موج و دريا. يادم نميره که بارون صورتتو خیس کرده بود.
من که همه رو يادمه...

یکشنبه ۲۵ اکتبر ۲۰۰۹

میعاد در لجن

رقصید
پر زد، رمید
از لب انگشت او پرید
[سکه]
گفتم: خط
*
پروانه مسین
پرواز کرد
چرخید، چرخید
پرپرزنان چکید؛ کف جوی پر لجن.
*
تابید، سوخت فضا را نگاه ها
بر هم رسید
در هم خزید
در سینه عشق های سوخته فریاد کشید،
- ای یاس، ای امید!
*
آسیمه سر به سوی «سکه» تاختیم
از مرز هست و نیست
تا جوی پر لجن
با هم شتافتیم
آنگه نگاه را به تن سکه بافتیم.
*
پروانه مسین
آئینه وار، برپا نشسته بود در پهنه لجن!
و هر دو روی آن
خط بود
خطی به سوی پوچ، خطی به مرز هیچ
*
اندوه لرد بست
در قلبواره اش
و خنده را شیار لبانش مکید و گفت:
- پس ... نقش شیر؟
روئید اشک
خاموش گشت، خاموش
*
گفتم:
- کنام شیر لجنزار، نیست!
خط است و خال
گذرگاه کرم ها
اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است
میعادگاه زشتی و پستی ست.
*
از هم گریختیم
بر خط سرنوشت
خونابه ریختیم.
(نصرت رحمانی)

پنجشنبه ۲۲ اکتبر ۲۰۰۹

سلوک

حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...

سلوک/ محمود دولت آبادی
برایت گفته بودم؟ دانستن چیزها هیچ از دردشان نمی کاهد.

بعضی نبودن ها هم عجيب آدم رو دلتنگ ميکنه!

دوشنبه ۱۹ اکتبر ۲۰۰۹

رنگین‌کمان آسمان بی‌باران من


عصر خسته بودم.روزای عجيبی رو دارم تجربه می کنم.زنگ زدم به بانو و ازش خواستم که برم پيشش.
اين از بزرگترين نعمت هايی هست که خدا بهم داده.
بودن بانو الف و محبت بی دريغش.
براش از دل شدگی گفتم،حتی با هم پشت کامپيوتر نشستيم و برای اولين بار از نوشته هام براش گفتم،بلاگم رو بهش نشون دادم و...
و اين دنيا چقدر کوچيکه.وقتی بدونين که من کلمه ی بانو رو اولين بار در سرزمين رويايی ديدم،حالا سرزمين رويايی و من هر دو از بودن هايمان با بانو الف هايی ميگيم که به زندگی هامون جون دادند.
با بانو حرف زدم و کمی سبک شدم.وقتی اينو خونديم، بانو بود و دستان گرمش که تو موهای من سُر میخورد.
از خواب که بيدار شدم،بانو خواب بود.
دستاشو بوسيدم و آمده شدم که برم...
بانو گفت بی خداحافظی؟
اينو که شنيدم بغضم ترکيد.
در رو بستم و رفتم...هنوز کفشمو پام نکرده بودم که از اطاق صدای پيانو اومد...
.
.
.
بر گشتم.

ابوذر داره ميره!
کسی نمی فهمه که اين خبر رفتن چه درد عظيمی تو دل من گذاشت.
الان علی زنگ زد و گفت که سِنسی قصد سفر کرده.
اين از بدترين خبر هايی بوده که اين چند روزه شنيدم.
بهش اس ام اس زدم،گفتم:
تو نباشی،چه اميدی به دل خسته ی من!

می دونم که الان نميشه اينجا نوشت.اوضاع يه جورايی هم هست که واسه خودم هم نمی تونم بنويسم!
پس يادم باشه که بنويسم و بهت بگم!

برچسبها:

یکشنبه ۱۸ اکتبر ۲۰۰۹


تجربه نشون داده که دفعات آخری که برای يک امر به ظاهر محال ريسک کردم،کاملاً شکشت خوردم!
اينجاست که می فهمم دنيای ما اگه مذکر نباشه،حداقل شبيه جنس مذکر ميتونه باشه!
از بس که تخميه!!!

شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹


من چند وقتی هست که تلويزيون رو تحريم کردم ولی ديشب به طور اتفاقی که تلويزيون روشن بود،يه سريال داشت ميذاشت که يارو يه حرف باحال زد،خيلی حال کردم:
دهاتی رو ميشه از ده بيرون آورد،ولی ده رو نميشه از دهاتی بيرون آورد!

جمعه ۱۶ اکتبر ۲۰۰۹

The Reader

وقت شام ياد فيلم reader افتادم!

از آرزوهای من

شايد روزی آرزو داشتم که با کسی که دوسش دارم،کنار دريا بشينم و ستاره ها رو نگاه کنم.من ستاره خودم رو انتخاب کنم و اون ستاره خودش رو.اينجوری هميشه بالای سرمون چيزی داريم که اون يکی رو يادمون بياره.اما...
شايد هميشه آرزو داشتم که ديدن صورت کسی که دوسش دارم،اولين تصوير صبح يک روز من باشه،ولی...
شايد سال های سال باشه که آرزو داشتم بشينم کنار کسی که دوسش می دارم،صبحانه بخورم.اما...اما...اما...
چه عجيب ميشه که همه ی اين آرزوها بر آورده بشه،ولی نه با کسی که عاشقشم.با يک دوست.با يک فرشته.کسی که ميدونه دل بهش نبستم.
وقتی دستای بانو دونه دونه نوک انگشتام رو لمس می کنه،با خودم ميگم که شايد فقط يک چيز بتونه مانع از رسيدن من به اين آرزو هام بشه،و اون عشق هست.
چه زيباست وقتی گرمی نفس بانو؛وقتی خورشيد از پشت دريا طلوع ميکنه و صدای مرغ دريايی که عاشقانه تو آسمون پرواز ميکنه،شايد جاناتانی باشه که دنبال دور دست ها ميگرده؛ صورتم رو نوازش کنه.
چقدر زيباست اين حس خالص دوست داشتن.اين شراب صبحگاهی، با نواخته شدن قطعه های شوپن توسط تو.
می دونم که بايد بانو رو دوست داشت،اگرچه صدای سفر خيلی نزديکه و من همچنان از درد تو،از ابراز اين دوست داشتن امتناع می کنم.

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹


درست از روزی که شروع کردم برایت بنويسم؛همه چيز داغون شد!دقيقاً مثل اين بود که جمله ی ممنوعه اي رو به کار برده باشم.
چند روزی که نيستم،فکر می کنم.
به اين فکر می کنم که وقتی برگشتم،اينجا چه چيزی برايت بنويسم.
هيچ کس نمی داند که اين من،ديگر آن من نيست که بايد می بود.تو تغييرش دادی.اينکه خوب است يا بد،نمی دانم.فقط می دانم که همه چيز را با تصميمت عوض کردی.
اين من را تغيير دادی و خودت را در ذهن اين من دگرگون ساختی.
اين روز ها آرام ميگذرند.دلم می خواهد که روز های سرنوشت سازی که هر کدام يک نشانه هستند برسند.تا تو را بشناسم،تا من را بشناسم.تا آينده را حس کنم.
تا بدانم و بدانم و بدانم...

من بدم مياد که کسی به شعورم توهين کنه!
خلاصه اينکه بگم،خر باباته!

سه‌شنبه ۱۳ اکتبر ۲۰۰۹

باشه آقا جان،باشه!


1- بابا ميگه که اگه اينور اونور کسی رو ديدی که داره ميره،دوسِش داشتی،خوب اينجا ازدواج کن؛با هم بريد!!!
اينجا پاره اي از سؤالات مطرح ميشه که مغز من اگه بخواد بهش فکر کنه،می گوزه!لذا تنها جوابی که به بابا ميدم اينه که باشه بابا جون،هواييم نکن!
حالا که دارم اينو می نويسم،می بينم بابا هم طفلکی اصن معصوم نیستش هان!

2- "شين"،گير داده از صبح!وقتی فک می کنم که بايد سه روز تحملش کنم،چشام سياهی ميره!
بانو ميگه که صدای "شين" فقط واسه 2 ساعت سخته،بعدش تو مغزت جا باز می کنه!

3-اگه مطمئن بودم که جنبه ی کافی داری،کلّی اينجا باهات حرف می زدم.ولی تو اونقدر درگير روزمرگی شدی که می دونم واسه حرف شنيدنت زوده.

ياد باد آن روزگاران ياد باد


مسئله اينه که کسی متوجه نيست.مسئله اينه که بعضی ها خاطرات خوب رو خيلی راحت فراموش می کنند.مسئله اينه که من هنوز سؤال تو رو فراموش نکردم.مسئله اينه که بدم مياد وقتی اين احساس بهم دست ميده!مسئله اينه که قد يک سال گذشته.مسئله اينه که هيچ کس حتی شک هم نکرده.مسئله اينه.
به همين آسونی!
مسئله،مسئله ی دوست داشتنه!

یکشنبه ۱۱ اکتبر ۲۰۰۹


کاملاً حدس می زنم که وقتی روز من برسه چی ميشه!

جمعه ۹ اکتبر ۲۰۰۹

در باب تفدس بی هوده ی تن


اين را سرزمين رويايی لينکش را گذاشته در بلاگش.زيباست...

دیرزمانی قبل همه جا، و حتا همین حالا در جاهایی غیر از این جزیره ی اطراف من، «تن» حریمی مقدس بود، با ارزش و اهمیتی بی نهایت و بی جا و بی مناسبت که بدان نهاده شده بود. تن باارزش ترین گنجینه ی شخصی طبقه بندی می شد، آخرین سنگری که «غریبه» (غریبه ای که می رفت تا آشنا شود) را ممکن بود به اش راه دهی، آخرین قدمی که در راه نزدیک شدن دو انسان می شد برداشت، نردبان نزدیکی و الفت را باید پله پله می رفتی تا در آخرین قدم به عنوان جایزه، یا به عنوان مهر تاییدی بر رسیدن به خط پایان، روبانی را ببری و قدم به آن جایگاه نهایی بگذاری. فرقی نمی کرد آدم ها که باشند و چه باشند و چه قدر متفاوت از هم، به هر حال با ارزش ترین داشته و قیمتی ترین پیش کشی که می توانستند به دیگری بکنند، همان تنی بود که هر کسی می داشت.
حالا اما، بعضی جاها و در جزیره ی اطراف من که قطعن، روند برعکس شده - تن می تواند اولین حریمی باشد که گشاده می شود، می تواند اولین سنگری باشد که «فتح» و اولین تکه ای از تو باشد که کسی را به اش راه می دهی. حالا حتا یکی شدن تن ها آن قدر نردبانی نمی خواهد یا صمیمیتی یا قدم برداشتن و تلاشی، حالا نگاهی و جرقه ای و انگیزه ای کافی است که دو تن بتوانند، در همان مرزهای جسمیت محض، لذت را با هم شریک شوند، شاید حتا بی آن که حرفی بزنند و قدمی از تنیت فراتر بروند. حالا تو ممکن است با هر کسی تنت را شریک شوی ولی روحت را نه. حالا زمانی است که دوستی به من می گوید آن قدر closed ام که غیر از سک.س رابطه ی جدیدی با کسی نمی توانم متصور شوم.
من این روند جدید را دوست تر دارم. من این مدل را بیش تر می پسندم که تن آدم ها دیگر جایزه ای روبان زده نباشد، که آن تمرکز بی هوده ی بی مناسبت از تن برداشته شود، که آن ارزش میلیونی بی خود به اش داده نشود و آن قدر بالا و بالاتر نگذارندش که حواس آدم ها - مثل بچه ای به جعبه ی بیسکویت طبقه بالای قفسه، سلام آقای رضا ارژنگ- متمرکزش شود آن قدر که هیچ چیز دیگری را نبینند. من دوست تر دارم که رودرواسی ها و ملاحظه ها و تعارف های الکی از بین رفته باشد و تن ها اگر هم را بخواهند بتوانند بدون دروغ و عذر و بهانه و تظاهر به نزدیکی جمع شوند، که دیگر کسی محض تصرف تنی نقش عاشق دلخسته را بازی نکند. من فکر می کنم این طور بهتر است، که تن همان باشد که هست، ارزشی بیشتر از واقعن اش پیدا نکند، که ارزش نهایی آدم ها، که آن والاترین حریم شان، آن مستوره ی پردگی روبان قرمز به درش زده، نه تنی که هر کسی دارد- که روحی باشد که در هر آدمی با دیگری متفاوت است. من باور دارم خرد شدن تقدس بی هوده ی تن کمک می کند که چشم گرسنه از نوک انگشت بالاخره سیر شود و فراتر برود و آن ماهی که نشانش می دهی را ببیند.

When I Saw You


ديشب خوابتو ديدم.خواب ديدم که روز آخری هست که اينجايی.تو خواب ديدم که داری ميری.
روز رفتنت رسيده.
صِدام کردی.
اومدی دنبالم.
هنوز که هنوزه،لب هام از بوسه ی لب هات،غلغلکشون مياد!
می دونی؟!
امروز عجيب روزيه!
هنوز که هنوزه،حس می کنم که دستام بوی دستاتو ميده!
حتی با اينکه خواب بوده عزيزم...
صبح که اومدم اطاقم رو مرتب کنم،ديدم اون يادگاری که بهم دادی و گفتی نصفش پيش تو باشه؛نصفش پيش من،تو کشوی اطاقمه!
بعد ميام که اينا رو بنويسم،يهو آهنگ قشنگ رو ميذاره که با 1000 زحمت برات دانلود کرده بودم.
شايد نبايد بگم،ولی ميگم که دلم برات تنگ شد!
يهو!

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

از نوشتن


روزی برای همه تان خواهم نوشت.
از اين بودن های بی مهرتان.
از فراموش کردن هايتان.
روزی برای تو خواهم نوشت.
از نصيحتی که خود،آن را فراموش کردی.
تو را نيز خطاب می کنم،تويی که گذشته را با يک خطايم فراموش کردی.
آری عزيز من...نهايتا برای تو نيز می نويسم.از غرورت خواهم نوشت که زندگی و دوستی را به بازی کشاند!
بازی که هر دو بازنده آن بوديم!
آری...
خواهم نوشت.

اين چه حماقتيه که تا عينک آفتابی ميذاريم رو چشممون،فکر می کنيم کسی ديگه ما رو نميشناسه.
آدم باشيم ديگه!
اَه!

سه‌شنبه ۶ اکتبر ۲۰۰۹


بعضی آدم ها هستند که کاملاً در سطح فکری بالايی قرار دارند.ولی اصولاً شعور اجتماعی چيزی هست که با قاطی شدن توی آدمای اجتماع به دست مياد.
اينکه آدم خيلی چيزارو متوجه نشه،خيلی بده آقا جان!اينکه ندونی چه حرفی رو کجا بزنی،اشتباهه!
حالا نه اينکه خودم خدای درک و اينجور چيزا باشم هان!ولی به اين خيلی اهميت ميدم که کلاهم رو قاضی کنم و ببينم اگه اتفاقی می افته،چه دلايلی پشت سرش هست.
به اين فکر ميکنم که چه اشتباهاتی باعث يک رخداد نا مطلوب شده.اصولاً به اين هم معتقدم که هميشه يک نفر يا يک چيز باعث اتفاقات نا مطلوب نمی شوند.
هميشه يک عده،مثلاً دو يا چند نفر؛يا يک سری چيزا باعث می شوند که اتفاقات بد رخ بده.
بحث ديگه چيه؟!اينکه آقا جان،وقتی می بينی يه نفر،يه چيزی نقطه ضعفشه،اينقدر هی دست رو نقطه ضعفش نگذاريد خوب!
هر کسی ظرفيتی داره آخه!
حالا شما دست پيش بگير که پس نيفتی!

یکشنبه ۴ اکتبر ۲۰۰۹


به زودی بايد يه پُست بنويسم از اون پُست ها!
الان که حسش نيست.
سهم هرکسی از نور خورشید به اندازه فاصله ای است که پلک هایش از هم می گیرند.

شنبه ۳ اکتبر ۲۰۰۹

I think, therefore I am


ديشب از سفر برگشتم.احتمالاً آخرين اردوی دوران دانشجويی بود که رفتم،سه سال و نيم پيش اولين بار،با دختر شهر باران به شمال رفتيم.
و بعد از اين همه مدت،تبريز آخرين سفر من همراه دوستان دانشجويم بود.
به زودی زمان امتحان تافلم ميرسه.دل شوره دارم.اين شايد مهمترين امتحان دوران زندگيم تا الان باشه.
تازگی ها می خندم!
اين را از نگاه تعجب آميز دوستانم فهميدم.
زندگی جريان دارد...
cogito ergo sum

جوابیه

ترجيح می دهم منفور باشم تا اينکه مورد سوء استفاده قرار بگیرم.

سه‌شنبه ۲۹ سپتامبر ۲۰۰۹

Legend of the fall


حکايت ما هم اين روز ها جالب شده است.من در طول زندگی همواره از ديدن فيلم با دوستانی که دوستشان می دارم،لذت می بردم.ديشب با بانو الف به ديدن Legend of the fall نشستيم.اولين بار بود که اين فیلم را يکسره ديدم.از چيز هايی که در زندگی هرگز موفق به يادگيری آن نشده ام،نواختن يک ساز است.چند بار،در گذشته،سعی کردم سه تار ياد بگيرم ولی هرگز ادامه ندادم.بگذريم...
ديشب بعد از اتمام فيلم،بانو شروع به نواختن موسيقی متن فيلم کرد.پيانو را از پدرش ياد گرفته.
اين بودن ها،سر مستی ها و با هم بودن ها،همه تجربه هايی جديد هستند.تجربه هايی که به زودی تمام می شوند.اين بار اين پايان يافتن،غم انگيز نيست،که حتی شيرين هم هست.
وقتی دستی هنرمند باشد،وقتی چشمی زيبا ببيند،وقتی حتی سخنی شيرين و دوست داشتنی باشد؛بايد آن دست،چشم يا حتی لب ها را بوسيد.بايد ستايش کرد.اينجاست که من خلع سلاح می شود.
اگرچه ديگر معتقد به متعهد شدن نيستم.اگرچه می دانم برای بانو،اين کشف نشدن،اين تمايل به پيچيده بودن،اين سکوت،سخت است.ولی کاش بود زبانی که برايت بگويد؛تو را بايد دوست داشت و دوست داشت و دوست داشت.

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

از آهو نمی شوی...

[سه‌چار ساعت گذشته. مرد نشسته روی زمين، برهنه. زن نشسته روی پاهاش، صورت به صورتِ مرد، برهنه. پاهای زن حلقه شده دور تن مرد. هم‌ديگر را بغل کرده‌اند، چفت. زن دست‌هاش را حلقه کرده دور گردنِ مرد، چانه‌اش را گذاشته روی شانه‌ی سمت راست‌اش. مرد دست‌هاش را حلقه کرده دور تن زن، صورت‌اش را چسبانده به گردن‌اش. همان‌جور بغل‌کرده و چفت، با حرکتی يک‌نواخت و آرام -عين اين فيل‌های دم مراکز خريد، که توی‌شان سکه می‌اندازی بچه‌ها سوارش می‌شوند و تا سکه‌هه تمام شود با يک فرکانس نامتغيری عقب جلو می‌روند- عقب جلو می‌روند. انگار پدری دخترش را بعد از يک گريه‌ی مفصل در آغوش گرفته باشد تا آرام‌اش کند. بعد دختره که از جای گرم و نرم‌اش خوشش آمده، هی تمارض می‌کند هی سکه می‌اندازد توی پدر مربوطه، که اين فرايند آرامِ يک‌نواختِ دل‌چسب تمام نشود. ادامه داشته باشد قد تمام سکه‌های دنيا.]
[زن ومرد حينِ بغلِ سکه‌ای‌شان ورورور مشغول حرف زدن‌اند.]
[زن دماغ‌اش را می‌مالد به گوش مرد، با نيش باز، و يک هيه مستتر که يعنی يه چی بگم؟]
مرد: هوم؟ چی تو گلوت گير کرده کره‌بز؟ بگو. تا سکه‌مون تموم نشده هر حرفی رو می‌تونم بشنوم.
[زن با دندان‌هايی دونقطه-دی-وار گردن مرد را گاز محبت‌آميز کوچکی می‌گيرد.]
زن: هرچیِ هرچی؟
مرد: هرچیِ هرچی، ساموار.
زن: ساموارم بمون هميشه.
مرد: درد. سکه‌تون تموم شد سرکار خانوم، شارژ پليز.
[زن کمی از وضعيتِ قلفتی‌شان فاصله می‌گيرد، يک قلپ شراب سر می‌کشد لب‌های شرابی‌ش را می‌برد سراغ لب‌های مرد، لب پايينی‌ش را با دندان می‌گيرد و می‌چشد و برمی‌گردد سر جاش، چانه‌روی‌شانه‌ی‌سمت‌راست و فيلان.]
مرد: سکه‌ت همين بود الاغ؟
زن: بی‌بضاعت‌ايم آقا، سکه نمونده برامون لامصب.
[مرد خنده‌اش را ول می‌کند روی گردن زن، صورتش را می‌کشد روی شانه‌ی سمت چپ و حلقه‌ی بغل‌اش را تنگ‌تر می‌کند.]
مرد: خرتم اصن، بی‌سکه، لايف‌تايم.
زن: چاککرتيم. هاها.
مرد: کوفت. ها؟
[زن شروع می‌کند با سرانگشت روی ستون فقرات مرد تردد کردن.]
زن: داشتم فک می‌کردم عاشقی‌های من چه سير صعودی‌ای طی کردن واسه خودشون...
[نگارنده: اين سه‌نقطه‌ها يعنی اين‌جا مرد حرف زن را قطع کرده و می‌دود توش.]
مرد: دقيقن آقا، دقيقن.
زن: ...يعنی اصن من فک می‌کردم هرگز دوباره عاشق نمی‌شم، اما نه تنها عاشق شدم، بلکه اصن اوووووف.
مرد: آره‌ها. می‌بينی چه‌همه فرق می‌کنه اين بارِمون با تمام دفعه‌های قبلی؟ که اصن چه‌همه فرق...
زن: کهير می‌زنم بگی تاريکی با تاريکی‌ها!
[مرد دوباره خنده‌اش را ول می‌کند روی گردن زن و جوری فشارش می‌دهد که نفس زن بند بيايد.]
زن: بگو تاريکی آقا، بگو ولی لهم نکن.
مرد: د خب فرق می‌کنه الاغ. فرق می‌کنه لامصب. فرق...
[زن حرف مرد را با يک سکه‌ی طولانی قطع می‌کند.]
[دو-سه دقيقه صدای سکه می‌آيد.]
[دست‌گاه شروع به کار می‌کند مجددن، ال حرکت آرام يک‌نواخت.]
مرد: هووووممم. اين سکه‌ها رو کجا ضرب می‌کنی کره‌بز؟ می‌شه من بشم صندوق صدقات اصن؟
[زن در حالی‌که تلاش می‌کند برگردد به وضعيت قلفتی]
زن: بانک مرکزی‌‌تونيم قربان.
مرد: الاغ بودجه‌ی کل مملکت‌و يعنی؟
زن: بالاخره هر که را طاووس و فيلان.
مرد: گور بابای فيلان، من اصن جور هندوستان و تمام آسيای ميانه رو هم می‌کشم. آمريکا رو شما بی‌خيال شو ولی.
[زن خنده‌کنان در وضعيت قلفتی دست راست‌اش را سُر می‌دهد لای موهای مرد.]
زن: خداييش ولی فک کن. اصن با اين کيفيت رو به رشدی که من داشته‌م در عاشقی، با اين کيفيت‌ای که داره اين عاشقیِ من و تو، که اصن ديگه تَهِ‌شه و مَچ‌تر ازين نمی‌شه و اووووووف و اينا..
.مرد: کره‌بز حرف‌تو بزن.
زن: ...داشتم فکر می‌کردم...
[زن صدايش را از آن صداها می‌کند که يعنی با من دوست باشيد و اين‌ها.]
زن: ...الان که اين‌همه داره بهمون خوش می‌گذره، عشق بعدی‌ئه ديگه چه معجونی می‌شه واسه خودش...
[مرد طبعن قهقهه می‌زند، يعنی اصولن راه ديگری ندارد.]
زن: ...يعنی دارم می‌ميرم واسه اين‌که اون آقاهه رو که قراره باکيفيت‌تر از تو باشه ملاقات کنماااا، دارم می‌ميرم.
[برق قطع می‌شود.]...
از وبلاگ سکانس-بريده‌ها

یکشنبه ۲۷ سپتامبر ۲۰۰۹

يادمان


آسمان هم برای اوج گرفتنمان کم است.
بايد از نو نوشت؛
بايد به نامت نوشت؛
بايد با تو به خورشيد رسيد.
اين شهر،اين خيابان ها،
با تو،زمان ندارد.
اين مرد، بی تو معنا ندارد.
و چه معنای غريبی است اين لبخند،
اين صدا،
اين عمق نگاهت.
و آسمان کم است،برای پروازمان.
آری بانوی من،
و اين کلمات برای دوستت دارم گفتن،کم است،
کم!

شنبه ۲۶ سپتامبر ۲۰۰۹


داشتم با خانم مشايعت خداحافظی ميکردم که يهو برگشت تو مُردی!
الان که دارم حرفشو بيشتر بلغور می کنم،می بينم که خيلی راست ميگه ها!
وقتی تو خودتو به در و ديوار ميزنی که فلان و بهمان...
ولی من مثل چوب روبه روت نشستم،همينه ديگه!
يعنی که آقا شما رسماً مُردی!
---------------------------------------------------
پ.ن: ببخشيد!

جمعه ۲۵ سپتامبر ۲۰۰۹

The Other Day




پنجشنبه ۲۴ سپتامبر ۲۰۰۹


حتی ليلای ليلی هم سبز شده است!

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹



کوه ...
بالا رفتن ...
دور شدن...يا شايد نزديک شدن !
 
 
 

يک اشتباه!
فقط يک اشتباه کافی بود.