[سهچار ساعت گذشته. مرد نشسته روی زمين، برهنه. زن نشسته روی پاهاش، صورت به صورتِ مرد، برهنه. پاهای زن حلقه شده دور تن مرد. همديگر را بغل کردهاند، چفت. زن دستهاش را حلقه کرده دور گردنِ مرد، چانهاش را گذاشته روی شانهی سمت راستاش. مرد دستهاش را حلقه کرده دور تن زن، صورتاش را چسبانده به گردناش. همانجور بغلکرده و چفت، با حرکتی يکنواخت و آرام -عين اين فيلهای دم مراکز خريد، که تویشان سکه میاندازی بچهها سوارش میشوند و تا سکههه تمام شود با يک فرکانس نامتغيری عقب جلو میروند- عقب جلو میروند. انگار پدری دخترش را بعد از يک گريهی مفصل در آغوش گرفته باشد تا آراماش کند. بعد دختره که از جای گرم و نرماش خوشش آمده، هی تمارض میکند هی سکه میاندازد توی پدر مربوطه، که اين فرايند آرامِ يکنواختِ دلچسب تمام نشود. ادامه داشته باشد قد تمام سکههای دنيا.]
[زن ومرد حينِ بغلِ سکهایشان ورورور مشغول حرف زدناند.]
[زن دماغاش را میمالد به گوش مرد، با نيش باز، و يک هيه مستتر که يعنی يه چی بگم؟]
مرد: هوم؟ چی تو گلوت گير کرده کرهبز؟ بگو. تا سکهمون تموم نشده هر حرفی رو میتونم بشنوم.
[زن با دندانهايی دونقطه-دی-وار گردن مرد را گاز محبتآميز کوچکی میگيرد.]
زن: هرچیِ هرچی؟
مرد: هرچیِ هرچی، ساموار.
زن: ساموارم بمون هميشه.
مرد: درد. سکهتون تموم شد سرکار خانوم، شارژ پليز.
[زن کمی از وضعيتِ قلفتیشان فاصله میگيرد، يک قلپ شراب سر میکشد لبهای شرابیش را میبرد سراغ لبهای مرد، لب پايينیش را با دندان میگيرد و میچشد و برمیگردد سر جاش، چانهرویشانهیسمتراست و فيلان.]
مرد: سکهت همين بود الاغ؟
زن: بیبضاعتايم آقا، سکه نمونده برامون لامصب.
[مرد خندهاش را ول میکند روی گردن زن، صورتش را میکشد روی شانهی سمت چپ و حلقهی بغلاش را تنگتر میکند.]
مرد: خرتم اصن، بیسکه، لايفتايم.
زن: چاککرتيم. هاها.
مرد: کوفت. ها؟
[زن شروع میکند با سرانگشت روی ستون فقرات مرد تردد کردن.]
زن: داشتم فک میکردم عاشقیهای من چه سير صعودیای طی کردن واسه خودشون...
[نگارنده: اين سهنقطهها يعنی اينجا مرد حرف زن را قطع کرده و میدود توش.]
مرد: دقيقن آقا، دقيقن.
زن: ...يعنی اصن من فک میکردم هرگز دوباره عاشق نمیشم، اما نه تنها عاشق شدم، بلکه اصن اوووووف.
مرد: آرهها. میبينی چههمه فرق میکنه اين بارِمون با تمام دفعههای قبلی؟ که اصن چههمه فرق...
زن: کهير میزنم بگی تاريکی با تاريکیها!
[مرد دوباره خندهاش را ول میکند روی گردن زن و جوری فشارش میدهد که نفس زن بند بيايد.]
زن: بگو تاريکی آقا، بگو ولی لهم نکن.
مرد: د خب فرق میکنه الاغ. فرق میکنه لامصب. فرق...
[زن حرف مرد را با يک سکهی طولانی قطع میکند.]
[دو-سه دقيقه صدای سکه میآيد.]
[دستگاه شروع به کار میکند مجددن، ال حرکت آرام يکنواخت.]
مرد: هووووممم. اين سکهها رو کجا ضرب میکنی کرهبز؟ میشه من بشم صندوق صدقات اصن؟
[زن در حالیکه تلاش میکند برگردد به وضعيت قلفتی]
زن: بانک مرکزیتونيم قربان.
مرد: الاغ بودجهی کل مملکتو يعنی؟
زن: بالاخره هر که را طاووس و فيلان.
مرد: گور بابای فيلان، من اصن جور هندوستان و تمام آسيای ميانه رو هم میکشم. آمريکا رو شما بیخيال شو ولی.
[زن خندهکنان در وضعيت قلفتی دست راستاش را سُر میدهد لای موهای مرد.]
زن: خداييش ولی فک کن. اصن با اين کيفيت رو به رشدی که من داشتهم در عاشقی، با اين کيفيتای که داره اين عاشقیِ من و تو، که اصن ديگه تَهِشه و مَچتر ازين نمیشه و اووووووف و اينا..
.مرد: کرهبز حرفتو بزن.
زن: ...داشتم فکر میکردم...
[زن صدايش را از آن صداها میکند که يعنی با من دوست باشيد و اينها.]
زن: ...الان که اينهمه داره بهمون خوش میگذره، عشق بعدیئه ديگه چه معجونی میشه واسه خودش...
[مرد طبعن قهقهه میزند، يعنی اصولن راه ديگری ندارد.]
زن: ...يعنی دارم میميرم واسه اينکه اون آقاهه رو که قراره باکيفيتتر از تو باشه ملاقات کنماااا، دارم میميرم.
[برق قطع میشود.]...
از وبلاگ سکانس-بريدهها