دوشنبه ۸ فوریهٔ ۲۰۱۰
یکشنبه ۷ فوریهٔ ۲۰۱۰
شايد برای من که آنقدر ها هم هويتم در اينجا ناشناخته نيست؛ کمی گفتن اين جملات خطر کردن باشد.
اما بايد گفت!
از دوستان دانشگاه که بگذريم،کم هستند آنها که ميدانند اينجا صاحب خانه کيست.
مقصود اين است که بايد نوشت!
از درد ملت بايد نوشت.از دل سبزمان،از جوانه هايی که برای عيد در دلمان کاشته ايم تا سبز شود.
بايد نوشت تا يادمان نرود.
يادمان بماند که با مجيد توکلی چه کردند؟
يادمان بماند که نريمان مصطفوی چرا از ايران فرار کرد؟
بايد بنويسيم تا يادمان بماند که بابک زمانيان از شکنجه های اوين چه گفته.
بيشتر از سی سال است که مردمی رنج ميبرند.
مردمی اينجا تحقير می شوند.
به نام الّله، اسلام، دين، مذهب... .
حال نوبت به ما که می رسد،می گويند ديگر درست بشو نيست!
مقصود اين است که بايد نوشت!
از درد ملت بايد نوشت.از دل سبزمان،از جوانه هايی که برای عيد در دلمان کاشته ايم تا سبز شود.
بايد نوشت تا يادمان نرود.
يادمان بماند که با مجيد توکلی چه کردند؟
يادمان بماند که نريمان مصطفوی چرا از ايران فرار کرد؟
بايد بنويسيم تا يادمان بماند که بابک زمانيان از شکنجه های اوين چه گفته.
بيشتر از سی سال است که مردمی رنج ميبرند.
مردمی اينجا تحقير می شوند.
به نام الّله، اسلام، دين، مذهب... .
حال نوبت به ما که می رسد،می گويند ديگر درست بشو نيست!
در خانه تشويق ميشوم که از کشور بروم،بروم جايی که به نام دين،ديانتمان را نبرند!
بايد نوشت!
ريسک کرد!
بايد نوشت تا يادمان بماند،با آرزوهايمان چه کردند؟
بايد نوشت تا کسی از ياد نبرد روزی را که ليست بلند بالای کميته های انظباطی آماده شد تا ما را بهرسانند.
بايد نوشت تا فردوسی بداند که ديگر دريغا که ايران ويران شود هم مثل شاهنامه قصه اي اساطيری بيش نيست.
بنويسيم تا يادمان بماند...
بايد نوشت!
ريسک کرد!
بايد نوشت تا يادمان بماند،با آرزوهايمان چه کردند؟
بايد نوشت تا کسی از ياد نبرد روزی را که ليست بلند بالای کميته های انظباطی آماده شد تا ما را بهرسانند.
بايد نوشت تا فردوسی بداند که ديگر دريغا که ايران ويران شود هم مثل شاهنامه قصه اي اساطيری بيش نيست.
بنويسيم تا يادمان بماند...
شنبه ۶ فوریهٔ ۲۰۱۰
پيرو پست قبلی اينو هم داشته باشيد!
سؤال اساسی اينجا پيش مياد که پذيرش و درک ما آدم ها چقدره؟ مثلاً يه دختر حاضر هست با پسری که روابط جدی با دخترهای ديگه داشته دوست بشه؟يا حتی به ازدواج باهاش فکر کنه؟
البته نا گفته نماند که اين قضيه بر عکسش هم ميتونه صادق باشه!
صورت مسئله خيلی ساده ست! اينکه آدم ها(منظور اين جامعه تقريباً پايبند به ارزش خودمونه)حاضر هستند بپذيرند که شريک آينده شون قبلاً با شخص ديگه اي رابطه جنسی داشته؟
اوهووم!
سؤال اساسی اينه!
RISK
داشتم پست های قبليم رو می خوندم ديدم چقدر نق زدم!خودم نميدونم که حق دارم نق بزنم يا نه؟انرژی منفی نبايد داد ولی از اون حال و هواها درا که دلم ميخواد بخوابم،بيدار شم ببينم همه چيز به خير و خوشی تموم شده.
دلم سفر ميخواد!
دلم حس ماسه های گرم رو ميخواد که زير انگشتای پام حسشون کنم!
دلم رسيدن ميخواد!
به شخص نه!
به آرزوهام!
به اينکه دل بکنم،به اينکه جدا شم،به اينکه دور شم!
دور!
پ.ن: از صبح سوزنم گير کرده رو اين!
دوشنبه ۱ فوریهٔ ۲۰۱۰
دو سال پيش تقريباً همچين روزی بود که من بزرگترين اشتباه زندگيم رو انجام دادم!
مهم اين نيست که چه کردم و برای چی مرتکب اشتباه شدم!
اگر در زندگی من خدايی بود،اگر موجودی در هستی رو قبول داشتم که بايد بهش تکيه کرد،حالا احساس ميکنم که کاملاً دچار شک هستم!چون يک خالق که از خصوصياتش بخشندگی هست،نميتونه اينقدر بی رحم باشه!
نميتونه!
شنبه ۳۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
جمعه ۲۹ ژانویهٔ ۲۰۱۰
اينجا نميشه به کسی نزديک شد،آدم ها از دور دوست داشتنی ترند.شايد می ترسم.شايد خيالاتی ام و می ترسم با پيدا کردن دوست مجبور بشم از خيال بافی دست بردارم.اما اگه دو نفر به قيمت دوستی مجبور بشن تا آخر عمر به هم دروغ بگند بهتره که تنهايی بشينن و به چيزايی فکر کنند که دوست دارند.
پنجشنبه ۲۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
سهشنبه ۲۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰
یک متن نا تمام
ساعت 3 صبح 27 ديماه 88 هست.تقريباً دوران ليسانس من تو دانشگاه به اتمام رسيد.بعد از 9 ترم،بالاخره تموم شد.از ماه ها پيش تصميم داشتم که از اين روزا بنويسم،از روزايی که اومد و رفت.چهار سال و نيم کم نيست.شايد يادم از روزی بياد که به يه دوستی گفتم چهار سال برای شناختن زمان زياديه و اونم تصديق کرد!اگرچه هيچ کدوم نتونستيم اون يکی رو بشناسيم.تو اين 4 سال خنديدم،گريه کردم،عاشق شدم،جوونی کردم.
حالا به جايی رسيدم که فقط ميخوام دل بکنم،از اين دانشگاه،از اين شهر،از اين کشور!و شايد برای خودم که اينقدر نسبت به آدما بی تفاوتم،عجيب باشه که اين وسط دلتنگ تنها کسايی که ميشم،چند تا دوست باشه!
يکی که خواهر بود،اون يکی همدم بود،اون يکی ديگه رفيق نيمه راه!
يکی دوست بود،يکی عاشق،...
خلاصه که از هرکی خاطره اي موند! خوانده و گريه و غم و شدی! ديوونه بازی های بعد از دانشگاه!شلوغ کردن تو کتابخونه!حتی حس شيرين تقلب وسط امتحان!
تموم شد پسر!همه اش تموم شد!
حالا به جايی رسيدم که فقط ميخوام دل بکنم،از اين دانشگاه،از اين شهر،از اين کشور!و شايد برای خودم که اينقدر نسبت به آدما بی تفاوتم،عجيب باشه که اين وسط دلتنگ تنها کسايی که ميشم،چند تا دوست باشه!
يکی که خواهر بود،اون يکی همدم بود،اون يکی ديگه رفيق نيمه راه!
يکی دوست بود،يکی عاشق،...
خلاصه که از هرکی خاطره اي موند! خوانده و گريه و غم و شدی! ديوونه بازی های بعد از دانشگاه!شلوغ کردن تو کتابخونه!حتی حس شيرين تقلب وسط امتحان!
تموم شد پسر!همه اش تموم شد!
چهارشنبه ۲۰ ژانویهٔ ۲۰۱۰
سال ها پیش در خبرها بود که مرده شوری از فرصت خالی بودن غسالخانه بهره برده و به مرده ای تجاوز کرده است. خبر، چنان تکان دهنده بود که تا روزهای روز از یکدیگر می پرسیدیم: بالاتر از این سیاهی، رنگی هست؟ پاسخ را امروز می یینیم که با مرده شورانی رو به روییم که نه تنها فرزندمان را کشته و مرده آنان را مورد تجاوز قرار داده اند که خواب تجاوز به سبزی سرزمین مارا می بینند. مرده شورانی که "بالاتر از سیاهی" را برایمان تصویر و تعریف کرده اند: حکومت اسلامی کودتاگر.
امروز همه می دانیم برترانه موسوی چه رفته است، اما هنوز نمی دانیم بهزاد نبوی و محمد علی ابطحی را در سیاهچال به چه کارهایی واداشتند. همان گونه که نمی دانیم در خلوت حسین شریعتمداری با سعیدی سیرجانی چه گذشت.
امروز کم نیستند کسانی که می دانند "برادران روی پای دختران دستگیرشده می نشستند"، در "ابوکهریزک"،.... . اما هنوز همگان نمی دانند در شب های پیش از اعدام های 60 تا 67،دخترکان 16 ساله ما را چگونه به "برادرانی" می سپردند که کارشان، دریغ بهشت از باکرگان ما بود.
بانوی هنرمندی در سال های آخر عمر در گوشم نجوا کرد که در سال های زندان ـ به جرم همراه داشتن یک نوار پیرزن را به زندان و شلاق محکوم کرده بودند ـ سحرگاهان،دخترکی خود را به او رسانده و خویش را در آغوش اش رها کرده بود.
می گفت: از او پرسیدم بچه جان، چه خبر شده؟
دخترک که بسان جوجه ای می لرزید پاسخ داده بود: شب آخرست دیگر!
به اینجا که رسید اشگش سرریز شد. آبی به او دادم و نشستم به انتظار که ادامه ماجرا را بگوید. چشمان کم نورش را با دستمالی سپید خشک کرد و ادامه داد: می دانستم بچه ها را می برند برای اعدام.این یکی اما بدجوری در آغوشم بال بال می زد.فکر کردم از ترس مرگ است؛ خواستم آرام اش کنم..گفتم: دخترکم، همه ما روزی می رویم؛این لحظه،یک لحظه ست ،دنیای دیگری هم هست. اما او به هق هق سخن ام قطع کرد و پاسخ داد: نه!دنیای دیگری نیست. اینها بهشت را هم از ما می گیرند.
پیرزن ادامه داد: او را سخت در آغوش گرفتم. بوی موهای جوانش هنوز در مشام ام هست. گاه رفتن هم گفت: این لحظه را به خاطر بسپار. روزی که از اینجا رفتی خودت را به مادرم برسان و بگوآنگاه که بهشتی بودم و پاک، به یاد او، تورا در آغوش گرفتم. آنکه فردا به زیر خاک خواهد رفت، دختر او نیست، جنازه ایست که پاسداری پیش از اعدام،بهشت را هم از وی دریغ کرد.
بعدها بود که پیرزن فهمید ماجرای دریغ بهشت از دخترکان چیست. از دیگر جوجه های لرزانی شنیدکه در شب آخر زندگی، نه از هراس بردار شدن که از اشمئزاز سپرده شدن به "برادرانی" که کارشان دریغ بهشت از فرزندان مرز و بوم ما بود، پیش از اعدام، می مردند.
آن "برادران" امروز در قدرتند و از اسلام و حفظ اسلام می گویند؛ از اینکه با تجاوز به دختران و پسران ما، "بیضه اسلام" را بیمه کرده اند؛ از اینکه تا سال های سال، آنان را و حکومت شان را، خطری پیش رو نیست. اما امروز لاف می زنند آقایان؛ که اگر چنین بود با "تجاوز" به حریم دلسوزان جامعه و بستن دفتر این و دستگیری آن، در پی محو اسناد جنایات خویش بر نمی آمدند. اینان همان مرده شورانی هستند که تنها در غسالخانه های خالی، شلوار پایین می کشند و بر تن بی جان مردگان، مهر قدرت می زنند؛ در فضای شهر سبز، نفس هاشان به شماره افتاده است.
گذشت آن روزگار که سکوت قبرستانی بر میهن ما حاکم کرده بودند؛ سپری شد آن روزها که ایران، غسالخانه خلوت شان بود. امروز ایران به پا خاسته است؛ امروز هر ایرانی، یک صداست؛ یک حضورست. امروز ما بسیاریم. میلیون ها نفریم. ما سبزیم .ما در خیابانیم. در خانه ایم. روی پشت بام هاییم. ما همسایه بالایی "برادران"،همسایه پایینی، همسایه بغلی شان هستیم؛ راننده تاکسی، قصاب محل، معلم مدرسه، دانشگاهی، وکیل، قاضی، پزشک، کارگردان، بازیگر... ما مردمانیم. مردمانی که خواب را برچشمان "برادران کودتاچی"حرام کرده ایم. از همین روست که "سرداران"شان را یک به یک به میدان می آورند برای کری خوانی؛ می دانند که دوران حاکمیت سکوت غسالخانه ای به پایان رسیده است.
گوش کنید برادران! سرداران! کسی در خانه بغلی، نفسی به سبزی می کشد. سبز، سبز، سبز. نفسی که در بازگشت از کوه های سرزمین ما، به گوش همه شقایق ها می رساند که عصر مرده شورانی که به مرده ها تجاوز می کردند سپری شده است .
امروز همه می دانیم برترانه موسوی چه رفته است، اما هنوز نمی دانیم بهزاد نبوی و محمد علی ابطحی را در سیاهچال به چه کارهایی واداشتند. همان گونه که نمی دانیم در خلوت حسین شریعتمداری با سعیدی سیرجانی چه گذشت.
امروز کم نیستند کسانی که می دانند "برادران روی پای دختران دستگیرشده می نشستند"، در "ابوکهریزک"،.... . اما هنوز همگان نمی دانند در شب های پیش از اعدام های 60 تا 67،دخترکان 16 ساله ما را چگونه به "برادرانی" می سپردند که کارشان، دریغ بهشت از باکرگان ما بود.
بانوی هنرمندی در سال های آخر عمر در گوشم نجوا کرد که در سال های زندان ـ به جرم همراه داشتن یک نوار پیرزن را به زندان و شلاق محکوم کرده بودند ـ سحرگاهان،دخترکی خود را به او رسانده و خویش را در آغوش اش رها کرده بود.
می گفت: از او پرسیدم بچه جان، چه خبر شده؟
دخترک که بسان جوجه ای می لرزید پاسخ داده بود: شب آخرست دیگر!
به اینجا که رسید اشگش سرریز شد. آبی به او دادم و نشستم به انتظار که ادامه ماجرا را بگوید. چشمان کم نورش را با دستمالی سپید خشک کرد و ادامه داد: می دانستم بچه ها را می برند برای اعدام.این یکی اما بدجوری در آغوشم بال بال می زد.فکر کردم از ترس مرگ است؛ خواستم آرام اش کنم..گفتم: دخترکم، همه ما روزی می رویم؛این لحظه،یک لحظه ست ،دنیای دیگری هم هست. اما او به هق هق سخن ام قطع کرد و پاسخ داد: نه!دنیای دیگری نیست. اینها بهشت را هم از ما می گیرند.
پیرزن ادامه داد: او را سخت در آغوش گرفتم. بوی موهای جوانش هنوز در مشام ام هست. گاه رفتن هم گفت: این لحظه را به خاطر بسپار. روزی که از اینجا رفتی خودت را به مادرم برسان و بگوآنگاه که بهشتی بودم و پاک، به یاد او، تورا در آغوش گرفتم. آنکه فردا به زیر خاک خواهد رفت، دختر او نیست، جنازه ایست که پاسداری پیش از اعدام،بهشت را هم از وی دریغ کرد.
بعدها بود که پیرزن فهمید ماجرای دریغ بهشت از دخترکان چیست. از دیگر جوجه های لرزانی شنیدکه در شب آخر زندگی، نه از هراس بردار شدن که از اشمئزاز سپرده شدن به "برادرانی" که کارشان دریغ بهشت از فرزندان مرز و بوم ما بود، پیش از اعدام، می مردند.
آن "برادران" امروز در قدرتند و از اسلام و حفظ اسلام می گویند؛ از اینکه با تجاوز به دختران و پسران ما، "بیضه اسلام" را بیمه کرده اند؛ از اینکه تا سال های سال، آنان را و حکومت شان را، خطری پیش رو نیست. اما امروز لاف می زنند آقایان؛ که اگر چنین بود با "تجاوز" به حریم دلسوزان جامعه و بستن دفتر این و دستگیری آن، در پی محو اسناد جنایات خویش بر نمی آمدند. اینان همان مرده شورانی هستند که تنها در غسالخانه های خالی، شلوار پایین می کشند و بر تن بی جان مردگان، مهر قدرت می زنند؛ در فضای شهر سبز، نفس هاشان به شماره افتاده است.
گذشت آن روزگار که سکوت قبرستانی بر میهن ما حاکم کرده بودند؛ سپری شد آن روزها که ایران، غسالخانه خلوت شان بود. امروز ایران به پا خاسته است؛ امروز هر ایرانی، یک صداست؛ یک حضورست. امروز ما بسیاریم. میلیون ها نفریم. ما سبزیم .ما در خیابانیم. در خانه ایم. روی پشت بام هاییم. ما همسایه بالایی "برادران"،همسایه پایینی، همسایه بغلی شان هستیم؛ راننده تاکسی، قصاب محل، معلم مدرسه، دانشگاهی، وکیل، قاضی، پزشک، کارگردان، بازیگر... ما مردمانیم. مردمانی که خواب را برچشمان "برادران کودتاچی"حرام کرده ایم. از همین روست که "سرداران"شان را یک به یک به میدان می آورند برای کری خوانی؛ می دانند که دوران حاکمیت سکوت غسالخانه ای به پایان رسیده است.
گوش کنید برادران! سرداران! کسی در خانه بغلی، نفسی به سبزی می کشد. سبز، سبز، سبز. نفسی که در بازگشت از کوه های سرزمین ما، به گوش همه شقایق ها می رساند که عصر مرده شورانی که به مرده ها تجاوز می کردند سپری شده است .
شنبه ۱۶ ژانویهٔ ۲۰۱۰
جمعه ۸ ژانویهٔ ۲۰۱۰
سکوت نیست. حرف هم نیست. چیزی اما هست. یک حس ناپیدای ناگفته که آتش می زند به لحظه ها...
انگار متاعی را داده ایم ، متاعی گرفته ایم. معامله اما پایاپای نیست. نگاه کن! : من احساسم را داده ام بی خیالی خریده ام. محبت ام را داده ام، فراموشی خریده ام. نگاهم را داده ام، سکوت خریده ام...حالا بخند به این حرف های من. بخند و مطمئن باش لبخند تو را با این همه اما هنوز با دنیا عوض نمی کنم...
انگار متاعی را داده ایم ، متاعی گرفته ایم. معامله اما پایاپای نیست. نگاه کن! : من احساسم را داده ام بی خیالی خریده ام. محبت ام را داده ام، فراموشی خریده ام. نگاهم را داده ام، سکوت خریده ام...حالا بخند به این حرف های من. بخند و مطمئن باش لبخند تو را با این همه اما هنوز با دنیا عوض نمی کنم...
ميم:
من گريه می کنم، تو ميری و پشت سرت رو هم نگاه نمی کنی. حتی حاضر نميشی که نگاه کنی و به يک سلام ساده هم جواب بدی. همين ميشه که با اينکه دلتنگتم ولی وقت رفتنت، وقتی بغلت کردم، هيچ احساسی نداشتم...نه عشق،نه خشم،نه نفرت!
شين:
بارون می باره! من حرفی رو که بايد بهت می زدم،با زبون بی زبونی بهت ميخوام بفهمونم. تو چشمت به اينه که ماشينی يا رهگذری نزديک نشه و ما رو ببينه! يکبار، دوبار، چند بار می بوسمت تا شايد هميشه تو خاطرم بمونه! تو دلم گريه ميکنم،ولی هرگز به روی تو نميارم.اين ميشه شروع مردن من!
الف:
صدای دريا آروم از اون دور دورا مياد.ماه پشت ابرا نور کَمش رو به زور روی تخت می تابونه.ميگی به سلامتی ماه و دريا!طعم گس شراب رو که از لبات حس ميکنم،دلم سنگ ميشه!برای همين رفيق نيمه راه ميشم.فقط بدون که اونقد دوست دارم بهت گفتم نقطه نقطه ی بدنت روهم که می بوسيدم باز هم دلم پيش تو نبود!
پ.ن: برای اولين بار مست کردم! همه ی خاطراتم زنده شد،جز لحظه های ناب بودن با دختر شهر بارون.
سهشنبه ۲۹ دسامبر ۲۰۰۹
جِی تو تظاهرات کتک خورده.با مشت زدن تو صورتش.
برام جالبه که يه خارجی برای آزادی ما اينقد از خودش مايه ميزاره،با دختراش ميره بيرون.
ولی هنوز اين همه آدم اطراف من شک دارند که اين بيرون رفتن ها و راهپيماَيی ها برای رسيدن به دموکراسی خوبه يا نه؟!
جمعه ۲۵ دسامبر ۲۰۰۹
فکر کنم دوشنبه بود. دقيقاً يادم نمياد! فقط يادم هست که بارون می اومد! تو ساکت نشسته بودی و حرف نمی زدی. منم زدم خودم رو کور کردم. از همون روز واقعا دستی دستی خودم رو کور کردم.
به اين راحتيا نيست به خدا!
درد داشت،داره،ولی نميدونم تا کی؟!
حتی وقتی بانو الف هم داشت با ناخونش روی پوستم مي نوشت "دوست دارم" بازم نميديدم!
کور شدم!
دنيام شده يه مرد،جلوی آينه!
در خويشتن گم شدم!
کاش بودی به دادم ميرسيدی...
دوشنبه ۲۱ دسامبر ۲۰۰۹
همه چیز می گذرد ... آن که فکر می کند دوستمان دارد ... و آنکه بیزاری می جوید ... همه چیز می گذرد. تنها آنها می مانند که دوستشان داریم.
والّا بنده زياد اين آقای منتظری که روحش شاد باشه رو نمی شناختم. زياد هم هنوز نميشناسم.
ولی عبد الّله نوری رو ميشناسم و ميفهمم که اگه در سوگ کسی اينجوری گريه کنه چه معنی ميده...
یکشنبه ۲۰ دسامبر ۲۰۰۹
Confused Mind
بچه تر که بودم، ناراحت که می شدم،مامان بغلم می کرد.
چند روزی هست که هر روز چشمای مامان از اشک،دل بابا از خون پر شده!
و اين بغل کردن ها هم ديگه فايده نداره.
چند روزی هست که از تو دل بريدم. به کس ديگه اي تو اين دنيا دارم فکر ميکنم. فقط مسئله اينه که هميشه با نزديک شدن به اونايی که دوسشون داشتم،ازشون دورتر شدم!
حالا می ترسم!
نه فقط به خاطر از ياد بردن تو.
بلکه به خاطر مامان و اشک چشماش...
بابا و غم توی دلش...
امتحان تافلی که نزديک شده و هيچ برای خوندنش تمرکز ندارم!
حتی به خاطر مجيد توکلی و احوالش که بر همه پوشيده ست.
حتی برای کشوری که به نام دين،مردم رو دين ستيز کرده...
حس ميکنم هيچ وقت تا به الان از زمان نوشتن اين بلاگ اينقدر کانفيوسد نبودم.
شنبه ۱۹ دسامبر ۲۰۰۹
جمعه ۱۸ دسامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹
کاش از اين دستگاه ها اختراع بشه که آدم هرچی فکر می کنه، دستگاهه تايپ کنه.اونوخ من اينقد از ننوشتن خسته نميشم.
شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹
Oh Shit
روزی بيست تا از اي ميل هام رو ميخونم که ميل باکسم خالی شه،فرداش که پا ميشم،می بينم 30 تا ميل جديد دارم!
پنجشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۹
مارها قورباغه ها را مي خوردند و قورباغه ها غمگين بودند.قورباغه ها به لك لك ها شكايت كردند.لك لك ها مارها را خوردند و قورباغه ها شادمان شدند لك لك ها گرسنه ماندند و شروع كردند به خوردن قورباغه ها.قورباغه ها دچار اختلاف ديدگاه شدند.عده اي از آنها با لك لك ها كنار آمدند و عده اي ديگر خواهان باز گشت مارها شدند. مارها باز گشتند و همپاي لك لك ها شروع به خوردن قورباغه ها كردند.حالا ديگر قورباغه ها متقاعد شده اند كه براي خورده شدن به دنيا مي آيند.تنها يك مشكل براي آنها حل نشده باقي مانده است : اينكه نمي دانند توسط دوستانشان خورده مي شوند يا دشمنانشان.
+ منوچهر احترامي
شنبه ۲۸ نوامبر ۲۰۰۹
جمعه ۲۷ نوامبر ۲۰۰۹
خسوف
ليلای ليلی گفته بود که دانستن چيز ها هيچ از دردشان نمی کاهد!
کارت احمقانه بود!
قبول کن که احمقانه بود.بعضی کارهای احمقانه همه چيز را بر باد می دهند! به اين فکر کن که روزی که نامه ام دستت برسد با خودت چه می گويی؟شايد هم آنقدر دلت سرکوب شده که ديگر نگويی!ديگر نبينی!
تو چه ساده باختی!
از اين کلمه بدم می آيد،ولی تو باختی!
انسانيت را،دوستی را،همه را باختی!
پنجشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۹
سهشنبه ۲۴ نوامبر ۲۰۰۹
دل شده
چقدر زود ميگذره.انگار همين ديروز بود که اومدی جلوم رو گرفتی و بهم کادو دادی.بيشتر از چهار سال گذشت. وقتی دقت می کنم ميبينم که زيادی بچه بوديم.از دنيای خودمون بيرون نمی اومديم.حالا هر دو تا بيشتر از سال ها با کودک درونمون فاصله پيدا کرديم.
امروز با بانو که حرف ميزدم،به همين فکر می کردم.به اينکه وقتی اولين بار حس می کنی شکست عشقی خوردی،اصلاً گوشِت بدهکار نيست.
شده ام دل شده!
دل شده يعنی عاشق!
به همين سادگی!
روز هاست که تصميم گرفتم از اين راز حرف نزنم،از دل شدگی!
از اين نوشتن ها برای دوم بار!
راستش رو بخوای شب ها يواشکی گريه هم می کنم.از اين طلسم که افتاده به جونمون!
راستش رو بخوای،بعضی وقت ها خواب هم می بينم،ولی خواب تو رو نه! بیشتر از اون قدیم ها...
امروز عصر که بانو از خواب بيدارم کرد،يه لحظه تصميم گرفتم برای هميشه ترکش کنم.حس می کنم خيانت بزرگيه که دلت پيش ديگری باشه و فقط حضورت برای يکی ديگه.
نشستيم و با هم پيانو زديم،از گود بای پارتی و برنامه هات گفتی!
ولی من...
من هنوزم دل شده ی ...
Here Without You
A hundred days have made me older
Since the last time that I saw your pretty face
A thousand lies have made me colder
And I don't think I can look at this the same
But all the miles that separate
Disappear now when I'm dreaming of your face
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still on my lonely mind
I think about you baby
And I dream about you all the time
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still with me in my dreams
And tonight it's only you and me, yeah
The miles just keep rollin'
The miles just keep rollin'
As the people leave their way to say hello
I've heard this life is overrated
But I hope that it gets better as we go, oh yeah yeah
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still on my lonely mind
I think about you baby
And I dream about you all the time
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still with me in my dreams
And tonight girl it's only you and me
Everything I know and anywhere I go
Everything I know and anywhere I go
It gets hard but it won't take away my love
And when the last one falls, when it's all said and done
It gets hard but it won't take away my love, whoa
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still on my lonely mind
I think about you baby
And I dream about you all the time
I'm here without you baby
I'm here without you baby
But you're still with me in my dreams
And tonight girl it's only you and me, yeah oh yeah oh
============================================
============================================
Enjoy it +
شنبه ۲۱ نوامبر ۲۰۰۹
روزگار زيادی از عمرم نميگذرد. هنوز به ياد دارم که بيست و سه سال چيزی نيست. هر سال در اين خيالم که سالگرد تولدم بدتر از گذشته است ولی هر سال بدتری هم می آيد.
تک به تک آن بيست و خورده اي سالروز را به ياد دارم.
از بودنم بيزار نيستم ولی با بودنم هم هنوز نتوانسته ام کنار بيايم.
تظاهر می کنم به بودن،به داشتن،به نبودن ها،...
هنوز در فکرم که چرا کس نميداند از من جز اندکی؟ چرا نيستند آن ها که می دانستند و رفتند؟ چرا؟
بيست و سه سال است که منتظرم تا روزی برسد.روزی که نامش برای من است.اين انتظار بيست و سه سال پيرم کرده است.
پير!
می بينی؟ هنوز هم دوست دارم پير شوم.شايد چون برای رسيدن به تو نزديکترم ميکند.
ماه ها صبر کردم تا از نامردی روزگار ببينم،از نامردی مردمانی که دوست صدايشان می کردم،ولی...
هنوز هم عجولم.مثل همان بيست و سه سالی که گذشت و بر نمی گردد.
ماه ها صبر کردم تا از نامردی روزگار ببينم،از نامردی مردمانی که دوست صدايشان می کردم،ولی...
هنوز هم عجولم.مثل همان بيست و سه سالی که گذشت و بر نمی گردد.
Re
سلام دوست عزيز،کامنت های بلاگم رو هنوز محدود نکردم،به ناچار پيامت رو پاک کردم، نمی دونم ولی متاسف شدم که بلاگت رو خالی ديدم.اميدوارم بازم بنويسی.
جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹
شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹
جمعه ۱۳ نوامبر ۲۰۰۹
تا دلت نخواهد، نمی شود. تا دلت دوست نداشته باشد،نمی شود که نمی شود. بانو ناراحت است.به قول خودش يه تار سيبيل گوريل ارزش نداره!
ديشب زنگ زد.حرف زديم و حرف زديم.از رفتن هايمان گفتيم.از برنامه ی گود بای پارتی بانو.از دلتنگی هايم برايش گفتم.از عاشقی هايم. از حرف های نگفته که در دلم جمع شده بود.
همين است که می گويم تا نخواهی نميشود.
بودنش،آن نگاهش،آن صدايش وقتی بغل به بغل خوابيده ايم هم،برای من آن يک ثانيه نمی شود.حتی آن يک لحظه هم نمی شود.
تا دلت جای ديگر باشد،حتی بوسه های بانو هم دلت را نمی لرزاند.
ديشب زنگ زد.حرف زديم و حرف زديم.از رفتن هايمان گفتيم.از برنامه ی گود بای پارتی بانو.از دلتنگی هايم برايش گفتم.از عاشقی هايم. از حرف های نگفته که در دلم جمع شده بود.
همين است که می گويم تا نخواهی نميشود.
بودنش،آن نگاهش،آن صدايش وقتی بغل به بغل خوابيده ايم هم،برای من آن يک ثانيه نمی شود.حتی آن يک لحظه هم نمی شود.
تا دلت جای ديگر باشد،حتی بوسه های بانو هم دلت را نمی لرزاند.
سهشنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹
ديدی يه چيزی داری ولی قدرش رو نمی دونی؟ تا از دست ندی نمی فهمی چی داشتی. خوب، ولی بعضی وقت ها هست که يهو آدم يه چيزی رو مي بينه يا مي شنوه که درد از دست دادن رو قشنگ حس ميکنه.
چند روزی هست که يکی از بچه ها پدر بزرگش رو از دست داده.يادم نميره که چقدر گريه ميکرد و خوب به طبع ديدن اين گريه ها آسون نيست.
ولی...
وقتی فرداش با محمد حرف ميزدم و از فوت پدرش برام گفت،يه لحظه حس کردم چقدر ما به بودن پدر و مادرمون بی تفاوتيم.فقط حس کن که چقدر سخت ميشه که دانشگاه رو بپيچونی،بری خونه که از بابات سؤالی رو بپرسی،تا در خونه رو باز ميکنی،ميبينی که ای دل غافل! بابات 3 ماه پيش مرده! اين يعنی ديگه سؤال بی سؤال!حالا جدا از اينکه حسابی کِنِف ميشی،ولی چقدر درد داره!
با خودم فکر کردم که بايد پدر و مادر رو پرستيد يه جورايی!
دوسشون داشت حسابی!
شايد حتی يه دقيقه ديگه هم دير باشه.
دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹
آدم ها را ديدی که چطور سبز بودند و سبز ماندند؟
آدم ها را ديدی که سر بلند کردند و مرگ بر مرگ سر دادند؟
دختران سرزمينت را ديدی که چگونه زير مشت و لگد و باتوم ايستادند؟
نديدی!
يا ديدی و چشم دلت ديگر کور شده است!
شنبه ۷ نوامبر ۲۰۰۹
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...
دکترشريعتي
نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن...
دکترشريعتي
جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹
TOEFLISM
The word fucking up is closest in meaning to
a) a person who is completely fucked up
b) a person who fucked compeletely up
c) a horny man who is licking his cock
d) a man who cannot remember all these fucking words
d) a man who cannot remember all these fucking words
سهشنبه ۳ نوامبر ۲۰۰۹
دوشنبه ۲ نوامبر ۲۰۰۹
بابا
بابا شصت ساله شد.براش کيک خريدم. بعد از مدت ها حس کردم که خيلی دوسش دارم. ميدونی؟ داشتن يه بابا که دوسش داشته باشی،خيلی خوبه.
خدا نگاهش داره.
